خاطره دیروز 27 شهریور و تا الان

خرید بک لینک
سلامخوبین؟؟؟خیلی وقته نظر نمیدینحالا بگذریم...

دیروز یکی از خسته کننده ترین روزهای عمرم بود،با مامانمو دختر داییم که 21 سالش ایناس،رفتیم بیرونمن دیوانه ی خریدمما ساعت 7 رفتیم پاساژ نورنور اولاش خوب بود،الان اصن مغازه بدرد بخور که به ست من بخوره ندارههمش مانتو و کیفمنی که پارسال میرفتیم نور و همش میگفتم اینو میخوام اونو میخوام،دیروز چیزی چشممو نگرفتمن از 3 سالگی مامان بابامو دیوونه میکنم که برام چیزمیز بخرنهنوزم که من 11 سالمه،کمدم پر عروسکهبچه 11 ساله وو عروسک؟همه میدونن من دیوانه ی کتابم.پس پریروز تا 7 صب داشتم کتاب میخوندم از 12 تا 7 صببگذریم،نور فعلا تنها چیز خوبی که داره مغازه های خوراکیشهمامانم 3 تا ذرت گرفت و باهم خوردیم.میدونین؟؟مامانم میگه با بابات اومدیم نور میریم شهربازی،ولی بابای من؟؟خرید؟؟4 ساعت گشتیم و له وبدون خرید برگشتیم خونهبعد دیشب تا ساعت 3 کتاب خوندم و بعدهم غش کردم

اما امروز:

منی که ساعت 3 بعد از ظهر بزور پامیشم،«خودم»امروز ساعت 11 پاشدمباور کنین تو تابستون امسال و پارسال تاحالا این موقع پا نشده بودممیدونین چرا پاشدم؟داشتم می میردم از دل درداول گفتم مامانمو بیدار نکنم،خوابیده یهو بد خواب میشهتحمل...تحمل... دیگه مردمپاشدم رفتم مامانمو صدا کردم،در اصل بیدار بودچون تا گفتم پاشداول آب جوش داد داغ داغ،خوب نشد3 بار آب جوش آورد خوب نشدچایی داد خوب نشدچه دل درد سیریشیمنو از خواب شیرین بیدار کردهبعد 3 تا لباس از روهم پوشیدم،این دفعه خوب شدفکرشو بکنین،3 تا یه رکابی که آستین کوتاه یه کاموابا شلوارک باب اسفنجی

الانم رو تختمم و دارم این پستو می نویسم

بای بای

نوشته های دخترک مو کوتاه-بلند...

ما را در سایت نوشته های دخترک مو کوتاه-بلند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 8:54

صفحه بندی