خوبین؟؟؟
خیلی وقته نظر نمیدین
حالا بگذریم...دیروز یکی از خسته کننده ترین روزهای عمرم بود،با مامانمو دختر داییم که 21 سالش ایناس،رفتیم بیرون
من دیوانه ی خریدم
ما ساعت 7 رفتیم پاساژ نور
نور اولاش خوب بود،الان اصن مغازه بدرد بخور که به ست من بخوره نداره
همش مانتو و کیف
منی که پارسال میرفتیم نور و همش میگفتم اینو میخوام اونو میخوام،دیروز چیزی چشممو نگرفت
من از 3 سالگی مامان بابامو دیوونه میکنم که برام چیزمیز بخرن
هنوزم که من 11 سالمه،کمدم پر عروسکه
بچه 11 ساله وو عروسک؟همه میدونن من دیوانه ی کتابم.پس پریروز تا 7 صب داشتم کتاب میخوندم از 12 تا 7 صب
بگذریم،نور فعلا تنها چیز خوبی که داره مغازه های خوراکیشه
مامانم 3 تا ذرت گرفت و باهم خوردیم.میدونین؟؟مامانم میگه با بابات اومدیم نور میریم شهربازی،ولی بابای من؟؟خرید؟؟
4 ساعت گشتیم و له وبدون خرید برگشتیم خونه
بعد دیشب تا ساعت 3 کتاب خوندم و بعدهم غش کردم
اما امروز:
منی که ساعت 3 بعد از ظهر بزور پامیشم،«خودم»امروز ساعت 11 پاشدم
باور کنین تو تابستون امسال و پارسال تاحالا این موقع پا نشده بودم
میدونین چرا پاشدم؟
داشتم می میردم از دل درد
اول گفتم مامانمو بیدار نکنم،خوابیده یهو بد خواب میشه
تحمل...تحمل... دیگه مردم
پاشدم رفتم مامانمو صدا کردم،در اصل بیدار بود
چون تا گفتم پاشد
اول آب جوش داد داغ داغ،خوب نشد
3 بار آب جوش آورد خوب نشد
چایی داد خوب نشد
چه دل درد سیریشی
منو از خواب شیرین بیدار کرده
بعد 3 تا لباس از روهم پوشیدم،این دفعه خوب شد
فکرشو بکنین،3 تا یه رکابی که آستین کوتاه یه کاموا
با شلوارک باب اسفنجی
الانم رو تختمم و دارم این پستو می نویسم
بای بای
نوشته های دخترک مو کوتاه-بلند...ما را در سایت نوشته های دخترک مو کوتاه-بلند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64