یه راننده سرویس دارم به شدت شوت و اعصاب خورد کن که به مقنعه من گیر میده.اونروز مقنعه ام عقب بود چنان نصیحتم کرد که انگار تاب شلوارک پوشیدم رفتم مدرسه
چهارشنبه تو مجتمع ما دنده عقب گرفت افتادیم تو جوب
من و مبینا و ستایش(البته مبینا هشتمه و من و ستایش هفتم) افتادیم به جون ماشین ولی ماشین در نیومد
در حالی که داشتیم پاره می شدیم از خنده،راننده سرویسمون یه پسره رو نگه داشت اومد کمک کرد
و ماشین در اومد
خبر دوم:
یه نمره ی فاجعه تو ریاضی آوردم که با کلی مقدمه چینی تونستم به بابا بگم
بابا همیشه فوقش دو سه تا نصیحت می کنه و یادش میره،ولی وای به اون روزی که مامان بفهمه
دیگه مستقیم شوت میشم تو سطل آشغال عملا تا آخر عمر من مامان نمرمو یادش نمیره
ولی خب مگه میشه مامان نفهمه؟!
و فهمید...
البته این دفعه عصبانیت مامان زودتر از بین رفت چون موقع ناهار فهمید
کلاس پنجم و شیشم اوضاع خیلی چپکی تر بود...
تقریبا هر شب من و بابا سر امتحانای من دعوامون میشد و مامان آشتیمون می داد
خبر سوم:
به مناسبت روز دانش آموز میخوان ببرنمون سینما
البته یکشنبه نه،فردا
متاسفانه به دلیل سرماخوردگی تا حد مرگ،نتونستم زیاد هله هوله بگیرم ولی خب وللش اشکال نداره
نوشته های دخترک مو کوتاه-بلند...
ما را در سایت نوشته های دخترک مو کوتاه-بلند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 94